شب بود و یلدا ،
رنگ زلف هایت
به همان بلندی!
و هندوانه که از سَر ِ شانس
دل خون
سرخ
در این تاراج خزان!
***
یادم هست ، پدر
آیه می خواند
نشانه از نشانه های تو بود ،،، انگار!
و ، اعْتَصِمُوا که گفت ،
دلم خواست
بند زلف هایت را
که چنگ می زنم
و ، لا ، تَفَرَّقُوا
آه
می زنم
و ، لا
آه
شب بود
یلدا ،
به بلندای زلف هایت لبخند می زد
و ، اعْتَصِمُوا که گفت
دلم خواست
آه
چنگ
می زنم
و ، لا .
آفتاب نزده
وقتی که آغوشت هنوز گرم است
عجب کناره ای دارد اندامت
دوست دارم
در کنارت
پهلو بگیرم .
می دانی!!؟؟ ،،،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
نـــــــــه
نمی دانی .
پ ن :
از حق بگویم با زکاوتی که من از تو سراغ دارم اگر کمی تأمل کنی ، می دانی .
رد لبهایت را می گیرم و به رنگی شبیه سرخ می رسم ، شباهت بسیاری با خون دل هایم دارد از روان شدن کلمات میان لبهایت تا گوش های خودم ، بعضی وقت ها با خودم می گویم همه ی آدم ها روزی عشق را تجربه خواهند کرد ، وای وای چه تسلسلی... الهکم التکاثر و به یاد خودم می افتم که فکر می کردم شاید چیزی می دانم دریغ که حتی ذرتم المقابر و یاد این می افتم که بعضی چیزها هست که شاید ارزش اینهمه تکثر را داشته باشد .
...
دل که تنگ می شود
موزائیک های لق آماده اند سمفونی راه بیاندازند
***
آنوقت تنهایی قدم زدن و به تو اندیشیدن
اوه
می چسبد .
بی مقدمه ترین سلام ها برای تو
و معنای حرفهایم
اینک هایم بوی تورا می دهد
و حضورت دورا دور
از نوک قله های بلند
تا کمربند رشته کوه ها
از میانه های خاور
تا غروبهای باختر
همه جا همه جا
تو اطلس شدی برای نوشته هایم
واژه هایم قاصدان هرجایی این خواستن
سوی تورا می آیند .
bedrud
خداحافظ .
پ ن :
راستی ،
جلوی دوست داشتن را از هرجا که بگیری نفرت است .
وقتی آسمان آوار می شود
یکجا
فرو میریزد روی سرت
می شوی همینی که الان هستی و مینویسی
یک م.بهرامی .
همه ی آنچه که در دنیا هست
همه اش در طلب جوهر خویش
وقت به تاراج زمان می سپُرند
و چنان در خود مست
گویی از بند زمین آزادند